تبليغاتX
انـــــــــــتظار


انـــــــــــتظار

می آید و کلمه انتظار از واژه نا مه ها حذف خواهد شد

سياهي سرد شب چونان پرده سنگيني بر خانه دلم سايه افکنده و من در قعر گرداب ارزوهاي بي فرجام دلم 

  اسیر افتاده ام..

دو چشم خسته ام را خواب مي گيرد.... اما من سودي نيافتم از خفتن و باز برخواستن... من امشب باز بيدارم و

دوباره غم ساربان قافله روزگار سياه من است....

ميان خواب و بيداري خاطرات خوش دوران دور کودکي ام دوران شور شادیها در چشمم نقش مي بندد...

روياي شيرين کودکي لبخند تلخي بر لبهاي هميشه بسته ام هديه ميکند.... کاش ميشد دوباره از نو اغاز کرد اي

کاش ميشد تمام فرصتهاي سوخته را دوباره احيا کرد....

اما دريغ....

سرگردانتر از هميشه ام ....بي هدف- بي اميد-خسته و تنها چونان تک درختي در بياباني داغ و مرده لحظه

شماري ميکنم که فرشته مرگ در اغوشم گيرد.... ديگر مجالي نمانده روزهاي دلهره روبه پايان است من همان

عاشق ديروزي ام دلشکسته امروز و گويا فراموش شده فردا ميشناسي مرا؟ گمان نميکنم..

نشسته ام و باز به سرابي مي انديشم... هنوز هم مي نويسم چه کنم؟ سفره پردرد دلم را براي که باز کنم؟

گوش شنوايي نيست تا پذيراي غمزده هاي من باشد لاجرم مينويسم .......براي تو که اوج ارزوهايم هستي .

 خاطرات غبار زده ذهن خسته ام چونان شهاب جوانمرگي! سوسو ميزندمن نميدانم چرا غصه نميکشد مرا.....

شايد منتطر اميدي ارزويي.....نه ميدانم خيالي بيش نيست


...انگار كه نفرين شده ام به چه گناهي نميدانم

 

سرنوشت بازيها دارد با دل خسته من اسير نفس او شدم وچه اسان تحقيرم ميكند


سردرد امانم نميدهد چشمانم به سياهي ميرود همه جا تاريك است خاك مرده برسرايم ريخته اند 
 
خنديدن را از ياد برده ام شادي با من غريبه است وچه دور ميبينمش دست نيافتني ميماند


سكوت مطلق


اما دلم عجيب سنگين است حال ميتوان گريست نه ؟


صداي سكوت است كه مي ايد و من تنها نشسته ام با بغضي در سينه ام توان شكستنش را ندارم شايد هم

 
نميخواهم بشكنمش مدتهاست كه بامن است دامني ميجستم كه پناهم باشد و پرده اشكم ميخواستم انجا 

 
سردر شانه هاي او هاي هاي گريه سردهم اما افسوس اشكهايم انگار خريداري ندارند .....


و ظلمت شب است كه بر خانه ام حكم ميراند كورسوي اميدي ميبينم يا كه شايد

توهمي بيش نيست دنيا با من غريبه است وشب سهم من است از تمام روشنايها


بازهم خيال......


از من نپرس که چرا تو خورشيد شدي و من سايه

اگر عمق فاصله ها زياد است و دستهاي تو دور،تقصير من نيست........

از من نپرس که چرا هميشه آخر کوچه هاي پرسه و ترانه،

من مي مانم و يک جفت دست منتظر

يک جفت نگاه خسته....

از من نپرس که چرا از اين همه حرفهاي نگفتني لبريزم...من بي تقصيرم .....اگر من

اينجا بين حصار غربت و دوري ماندم و تو به آغوش فردا هاي نيامده پناه بردي...

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

گاهي وقتها با اينکه دوريم، ميشه نزديک شد، نزديک شديم؛ نزديک تر! به اندازه اي که گرماي نفس رو ميشه حس کرد! نزديک تر حس کرد!
ديگه لحظاتي از راه مي رسند که دلتنگي ها مجالي براي صبر قائل نيستند، بي قراري ها فرصتي براي بروز کلمات قائل نيست؛ حالا ديگه به خوبي ميشه فهميد اين دلتنگي و بي قراري به خاطر پاره تني هست که نميشه بين لحظه ها تحملي براي دوريش تصور کرد.
چي بگم، يا که نگم، چي؟ ... هر چي که هست، محبت و علاقه بي انتهاي يه فرشته ? آسمونيه که هر لحظه، تو لحظه لحظه هاي زندگيم ياد، کلام و نفسش، همراه و همراز منه و اين دل دلواپس و بي قرار، هر روز بيش از پيش، بي تاب و مشتاق پر زدن به ديدارشه ...!
اين !... ! ...! رو بذارين به حساب يه مهربون، يه جوان ۲۰ ساله? گستاخ، کج فهم، نابالغ، ساده، بازيگوش،عجول و خردسال، که ناخواسته هنوز از زندگي و روابطش کمترين و کوچکترين اطلاعي نداشته و نداره، و هنوز که هنوزه سعي مي کنه با عقل ناقصش براي باهم زنده بودن، با هم ساده بودن و براي باهم خوب زندگي کردن تلاش کنه
.
نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

امروز و باز امروز دلم چقدر گرفته بود..... چقدر تنگ شده بود  برای چه کسی؟ نمی دونم اما حس دل تنگی

توام با حس دل گرفتگی ...صبح با زحمت از خواب بیدار شدم .... دلم نمی خواست روز دیگری رو شروع کنم

ولی باید بیدار می شدم زندگی جریان داشت و من..............

لباس که پوشیدم و آماده شدم بدون خداحافظی بیرون اومدم مقصد برام نا معلوم بود راه رو پاهایم

انتخاب می کردن و سنگینی وجودم رو مثل همیشه هدست رو که تو گوشیم گذاشتم از کوچه  و خیابان شلوغی

و ازدحام یادم رفت  چرا که موزیک برام بس جالب بود

 

                                           لحظه ی بودن و موندنم دیگه سر اومده

                                            فال من به نام تو ببین چقدر بد اومده

                                                می نویسم روی صفحه ی غریب زندگی

                                             من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی

                                            بیا سر مزار من...آروم آهسته عریز

                                             طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز

                                           میخوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم

                                           این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم

                                           وقتی خندیدی به رفتنم دلم از تو شکست

                                           بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست

                                        تک تک خاطره هامون هر چی بود دیگه گذشت

                                        جای من کی توی قلب مهربون تو نشست؟

راه که می رفتم متوجه نگاه سنگین مردم نبودم حتی وقتی اشک داغ رو گونه ام چکید هم متوجه نشدم

غرق افکارم بودم بالاخره به همون جائی که پاهام منو میکشوندن رسیدم گورستان به زبان عامیانه ی خودمون

قبرستان  . همون موقع از خودم نپرسیدم چرا اونجا ؟ ولی نمی دونم چرا .....به دنبال نشانه ای بودم که

خودم هم نمی دونستم اون نشونه چیه .... سنگ قبرا رو یکی یکی میخوندم آخر سر رسیدم به سر قبر

۲ برادر شهید که پدرشون وسط ۲ پسرش دفن شده بود و چقدر خاک و برگ  روی سنگ قبر بود و نوشته های

روی سنگ قبر چقدر بی رنگ شده بودن ... تعجبی نداشت یاد و خاطره ی آن ها هم از وجود ما کم رنگ شده

بود یکی رو پیدا کردم که نوشته های رو سنگ قبرا رو پررنگ کنه  و چقدر برای مردم جالب بود  هر کسی که به اون

قطعه می رسید نگاه می کرد تو همون مدت که اونجا وایستاده بودم خوب به سنگ قبرهای دور و بری هام توجه

کردم ما آدما کجای دنیا وایستادیم.... با فکر های تجمل گرایی و پوچ حتی تو مسئله ی سنگ قبر هم چشم تو هم

چشم وجود داره .... تشریفات های آنچنانی برای سنگ قبر مراسم ختم ........ خیلی ناراحت شدم

نمی دونم کی قانع خواهیم شد ... برزخیان مطمئنا از وضع خودشون راضین ..... این ما هستیم که این دنیا اسیر

و سرگردانیم ....... ماهائی که دل دنیا نمی بریم........مرده ها باید برای ما دل بسوزونن

چقدر دلم این روزها میخواد که بمیرم نیست بشم ............از این که هستم و باید زندگی کنم دلم میگیره

من تصمیم گرفته بودم که مفید باشم تصمیم گرفته بودم که شاد باشم اما فکر می کنم که عجولانه تصمیم

گرفتم برای زندگی کردن باید هدف داشت من هم هدف دارم نا امید نیستم نه هیچ وقت نا امید نخواهم شد

ولی دلم برای خودم که غرق دنیای فانی ام میسوزه ..... چقدر سخته بی اعتماد به همه باشی

چقدر سخته ۲ روئی های یه عده رو ببینی و تو دلت حرص بخوری و دم نزنی

چقدر سخته خودت رو هم رنگ جماعت کنی و غرق کثافت بازی این دنیا بشی

گفتنی ها سخته ولیکن من بخشی اش رو تو دلم نگه می دارم چرا که گفتنش بس ارزشی نداره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

امروز صبح که از خواب بیدار شدم حس خوبی داشتم قرار بود با دوستانم به کوه بریم (عون بن علی)

سر فرصت آماده شدم و حرکت کردیم از اینکه بعد ۱ هفته کاری به دل طبیعت پناه می خواستم پناه ببرم

شور و شوق خاصی داشتم وقتی که رسیدیم کوه مملو از کسانی بودن که از دود و دم شهر به کوه پناه برده بودن

من از ازدحام از آلودگی های صوتی متنفرم همون جا آرزو کردم کاش پارک نزدیک خونمون می رفتم اونجا دنج تر بود

لیکن به خاطر دوستام تحمل کردم هدست گوشی ام رو فعال کردم و موزیک ملایمی انتخاب کردم و خودم و ذهنم

رو سپردم به دست موسیقی از  آلبوم Richard Clayderman مخصوصا Track MaGic Night وای  چقدر آدمو واقعا

آروم میکنه همون لحظه شلوغی و همه ی آدم های دورو بریم رو فراموش کردم  تو مسیر کوه پیمایی به خیلی

چیزها فکر کردم اینکه چقدر خوبه همیشه بخندیم و همه چیزو ساده بگیریم چقدر خوبه برای بقیه مفید باشیم

چقدر خوبه همیشه آروم و صبور باشیم و زندگیمون یک ریتم خاصی داشته باشه چقدر خوبه عاشق باشیم

عاشق زندگی عاشق زندگی کردن چقدر خوبه معنی عصبانیت رو نفهمیم  من پارسال همین جا چندتا از

هدف ها رو نوشتم اینکه آرزوی دیرینه ام اینه که رمانم چاپ بشه و امسال هم اسم رمانی که حالا به مرز ۱۰۴

صفحه رسیده رو بگم دوس دارم اسم رمانم رو بهت بذارم  هدف دیگه ام اینه که با حقوق خودم  مادرم رو راهی

حج کنم  هر چند اگر این کارو کنم ۳ بار مشرف شدن مادرم به حج خواهد بود ولی این کوچکترین کاری هستش

که در قبال مهربانی ها ...گذشت های مادرم تنها کاری هستش که می تونم انجام بدم  اگه این ۲ هدف رو

انجام بدم قدری از باره سختی های زندگی کاسته میشه البته به نظر خودم

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

دیگر دلم از دست همه گرفته از دست همه
از تمام کسانی که ساکن کوچه شهید ... هستند اما وقتی پیرزنی قد خمیده را می بینند که زنبیلی حاوی نان و سبزی را بدست گرفته و به سختی قدم برمی دارد با حالتیکه انگار از بی معرفتی جوانان زمانه رنج می برند و می گویند تو را به خدا نگاه کن آیا پیرزن پسری ندارد که خود برای مایحتاج خانه این چنین سختی می کشد ؟ و نمی دانند این پیره زن مادر همان شهیدی است که آنها زیر تابلوی نام او ایستاده اند .
از تمام کسانیکه ناکسند از عارفان بی معرفت ، از عالمانی که عادل نیستند ، از عادلانی که عارف نیستند ، از عارفانی که عاشق نیستند ، از عاشقانی که خالص نیستند و از مخلصانی که بسیجی نیستند ...  از بسیجی نمایانی که جاهلند ، از ساکنان کوچه علی چپ ، از تمام خون هایی که رنگین ترند .
از تمام آنها که نماینده مجلس هستند اما نماینده مردم نیستند ، از ذاکرینی که یاد خدا نمی کنند .
از شورداران بی شعور ، از شعورداران بی شور .

از آنهاییکه بین گل کاکتوس  و گل لاله فرقی نمی گذارند.
از آنانکه نهج البلاغه و روزنامه را یک جور می خوانند  از حسین پرستان، حسین نشناس ، از حسین دوستان زینب آزار .
از همه آنانکه زیارت عاشورا می خوانند اما عاشورایی نیستند .
از تمام سوال کنندگانی که بدنبال جواب نیستند .
از تمام آنانیکه هدفشان وسیله ایست که توجیه می کنند  از تمام آنهاییکه کربلا می روند اما کربلایی نیستند.
از همه کسانی که قمه را فقط بر سر خود می زنند نه بر سر یزیدیان.
از تمام کسانی که شمع بیت المال را به این خاطر خاموش می کنند که جیبشان نسوزد   از چشمهای نامحرم نواز ، از گوش هایی که کرهای مصلحتی هستند .
از آنان که توجیه می کنند . از آنان که توجیه می شوند .
از توجیه از توجیه از توجیه

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

داشتم می رفتم که با همه چیز خدا حافظی کنم

داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدیها و پستی هایش فرار کنم.

گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد.در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هرچه بیشتر پیش

می رفتم . بیشتر رنج می بردم . از همه چیز دل بریده بودم . در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم.

دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد.

دلم از سنگ شده بود. وجودم سرد ِ سرد. تنها برای خاک زنده بودم . من در نظر درختان .گلها و زلالی

چشمه ها مرده بودم.من با زندگ لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العمل های من م خندید.

حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام . تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم.

نمی خواستم که کسی برایم گریه کند. من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد.

از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خودداری می کرد. تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم

را جلب کرد.از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد.

باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم .دگر واژه زندگی برایم زیبا بود. زنده بودم تا زندگی

کنم.افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم .

دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم . اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود.از پشت پرچین سکوت به

زندگی نگاه می کردم.

دلم می خواست برگردم. ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر

روم................

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

بعضی وقت ها تو زندگیت اتفاقاتی رخ میده که وسعت بینش ات رو ۱۰۰ برابر می کنه و برات تجربه ی جدیدی

برای ادامه ی مسیری که قراره طی کنی  مثل مرگ وقتی ما آدما باخبر میشیم قراره عمر طولانی نداشته باشیم

و زمان بسیار کمی برای جبران مافات گذشته داریم تازه قدر زندگی رو می دونیم و ای کاش ای کاش می کنیم

که زمان به عقب بر می گشت ... ما آدما واقعاموجودات پیچیده ای هستیم چند وقت پیش مرگ یک از جوانان

فامیل باعث شدمن یه تکونی به خودم بدم گرچه با عذاب وجدانی همراه نیستم.

 ولی وقتی بنده های خدا حواسشون به هم دیگه نیستش من باید حواسم باشه

نیستش من باید حواسم باشه که خدا دفتر حسابم رو سنگین سنگین و با تامل ورق نزنه کاری کنم که خدا

همیشه تحویلم بگیره ... وقتی خدا این همه لطف در حق بنده اش میکنه بنده اش هم باید جواب خدا رو خوبیهاش

رو بده .... تنها دعای من برای همه می تونه این باشه که امیدوارم خدا کسی رو تو امتحانات سختش قرار نده 

نه مرگ فرزندی برای پدر و مادر که واقعا خیلی سخت هستش من امروز تو مجلس ختم این فاجعه رو لمس

کردم وقتی دیدم قامت پدر در سوگ پسرخم شده و تحمل بار غم بر دوش هاش سنگینی می کنه

و یا اینکه مادری ناباورانه به اشک های دیگر داغدیده نگاه می کنه و فریاد سر میده گریه نکنید پسرم بر میگرده

آه خیلی سخت حتی سخت تر از اونی که قکرش رو بکنی ... امشب شب

حساب و کتاب من برای زندگیم بود برای گذشته ام برای روزهائی که فکر کردم خدا تنهام گذشته ومن از خدا

شکوه و ناله که چرا صدام رو نمی شنوی ....................................

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

 

 

د ر عصری که سهم هر کسی از این دنیای گسترده ؛ فریب و دروغ و بی

 

اعتمادی است

 

چگونه می توان نفس کشید؟ چگونه می توان به نفس لوامه آدمی تحمیل

 

کرد که 2 رنگی و بی اعتنا ئی فانی

 

پذیر است و آنچه خواهد ماند نفس مطمئنه هر کسی است.  جمله ی که هر

 

انسان با شعور را به فهم وا

 

می دار د سرفصل جمله این چنین است( خدایا تو خود خوب میدانی که

 

انسان بودن و ماندن در این دنیا

 

چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس

 

سرشار است

 

به راستی ما آدمیان چه زمانی خواهیم دریافت که انسانیم و قدرت اختیار

 

 و تصمیم و اراده را دارا هستیم.  

 

هم چنان در سراب به سر خواهیم برد و زندگی حیوان منشانه اما ن را تا

 

 ابد پیش خواهیم برد؟!

 

زندگی که بخشی ازآن را شعارهای روزمره امان قرار داده ایم و چاشنی

 

اش تلخ وبه اصطلاح شیرین

 

گوئی که صداقت و درستی  جای خود را ه دیگر امثالی که باعث سلب

صفات خداوندی می شوند عوض

 

کرده است ؛ صفات ثبوتیه خداوند در کجای ذهن و روح ما سکنا گزیده

 

است؟ مگر نه آنکه بارها و باراه

 

خوانده شده است و ربهم شرابا طهورا (هرکسی  طبیعتا  عشق حضرت

 

دوست را داراست؟ سهم ما از این

 

دنیای فانی چیست

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

همه چیز اتفاقی و بدون تلاش و تصمیم قبلی صورت گرفت ....عکس برا پاسپورت... ثبت نام.. هزینه

انگار یکی هل می دادت جلو میگفت نگران نباش قسمتت اینه که بازم بری قبرستان بقیع بازم بری

دستت رو سنگ حجرالاسود بکشی... زیر ناودون طلائی دو رکعت نماز عشق بخوونی.. لباس سفید

که با به تن کردنت احساس می کنی همه گناهات الک شده رو به تن کنی و لبیک کنان 7بار دور خونه

خدا رو دور بزنی و

. برا همه ی اونائی که التماس دعا کردن تک تک دعا کنی..

اولین سفر به حج مفرده ام سال 83.5.30 بود و امسال بعد 6سال باز تو همون ماه دارم میرم بازم حس

اولین و شیرین ترین سفر زندگیمو دارم و از اینکه اینقدر خدا تحویلم میگیره و اینکه روز به روز اعتماد  و

ایمانم روز به روز به خدا بیشتر میشه خدا رو شــــــــــــــــکر می کنمو تصمیم گرفتم 24 ساعت برا ی

همه چیز از خدا سپاسگزاری کنم.چون واقعا قدرتش رو تو زندگیم دارم مشاهد می کنم.خدایـــــــا شکرت

                                خــــــــــدایا به داده ها و نداده هات شــــــــــــــــــــــــکر

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

کنکاش می کنم کنکاش می کنم شاید حرف های ناگفتنی ام رو بتونم به زبون بیارم

 

اما نمیتنونم نمیشه .خیلی سخته ها آدمی حرف هائی تو دلش سنگینی کنه اما نتونه بزنه

 

یه بغضی تو گلوش باشه نتونه بشکنه … من تو این وبلاگ نه حرف از سیاست می زنم نه حرف

 

از چالش های سیاست ویل دورانت میگه صداقت تو سیاست حماقته من نمی خوام دنیای پاکم

 

به هم بخوره  طرفدارحزب یا گروهک خاصی نیستم .. من امشب بعد از مدت ها که با قلم بیگانه شده بودم

 

دارم می نویسم …دارم می نویسم اما بدون مقصود و هدف خاصی بدون اینکه از موضوعی پیروی کنم

 

درونم دگرگون و آشوب و نگاهم….. نمی فهم ام این حس از کجا گره خورده ..امشب به قدر شب های

 

از دست رفته ام به قدر شب های خوب و آروم ام دل پر آشوبی دارم . نگرانم نگران اینکه کودکی از مادری

 

جدا بشه یا دخترکوچک بی گناهی مدام اسم پدر رو تکرار کنه و بی قراری کنه و چشم انتظار ورود پدرش با

 

دست های پرو نگاه

 

مهربانانه اش باشه  و یا پدر و مادری داغدیده جوان پرشرو شوری باشند که هدفشان تحقق آمال و آروزی فرزندشان بود

تو این قرن 21 کی رو باید باور کرد؟دست به دامن چه کسی باید برد؟از چه کسی بابد کمک خواست

 

حرف دل رو به کدوم سنگ صبور ایمنی باید زد؟ تو این لحظه های بی قراری تو این لحضه های

 

آشوب دل نه فقط دل من دل همه آدماو نگاه های پر اضطراب باید به کدوم ناجی

 

که هیچ چشم داشتی بهت نداره پناه اورد

تا بیای جواب این سوالا رو پیداکنی عمری ازت گذاشته و اصلا معنی زندگی رو هضم نکردی

 

زندگی که آرامش حرف اول رو می زنه زندگی که عشق و محبت مهم ترین نیاز برای تو به اصطلاح بشره

 

ما آدما با خودمون هم غریبیم دلمون  پاره پاره  که  دلخوشی نمی دونم اصلا تو زندگی هامون

 

پیدا میشه که به حسرت و اشک و اندوه به سرانجام نرسه

 

 پی نوشت  : خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره …. … به آدمی قدرت درک قدرت انتخاب قدرت تصمیم داده

جواب تمامی سوالات مربوط به کائنات ذاتا در ذهن ما مهندسی گردیده ولی ما خاکروبه اش نمی کنیم

تا از زیر این همه موردهای منفی که مدیریت ذهن رو خراب کرده بیرون بکشیم و بفهمیم که باید

نیمه ی پر لیوان رو نیگا کرد ما تا زمانی که نفس می کشیم به زندگی کردن نیاز داریم

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

سوال:
چرا گاهی اوقات هر چه خدا رو صدا می زنیم حس می کنیم صدای ما را نمی شنود مثلا گروهی می گویند ما فلان دعا را خواندیم و حاجت گرفتیم ولی هر کدام را امتحان کردم جواب نداد. حتی دعاهایی در مورد مسایل غیر دنیایی، حتی در رابطه با خود خدا اما دریغ از یک اشاره و یک جواب. من بدم ولی خدای من که از این حرفها بزرگتره.
اینارو می دونم ولی علت جواب نگرفتنم را نمیدونم؟ حس می کنم اصلاً صدایم بهش نمیرسه کمکم کنید تا شاید روحیه بگیرم گاهی اوقات از خودم متنفر می شوم.


پاسخ:
نکته اصلی پاسخ شما با دقت در این آیه قرآن روشن می شود: «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را .....»[1]
در آیه علاوه بر این که دعا از جنبۀ مقدمی و برای رسیدن به مقصود و حاجت، مورد توجه قرار گرفته است (ادعونی استجب لکم)، از جنبۀ ذی المقدمی نیز لحاظ شده است (ان الذین یستکبرون عن عبادتی ...).
یعنی؛ دعا هم طلب است و هم مطلوب (چه مستجاب شود و چه نشود، مطلوب است)، هم وسیله است و هم غایت ، هم مقدمه است و هم نتیجه و هدف. و سرّ اصرار و تاکید روایات هم در همین نکته نهفته است[2].
بعبارت دیگر؛ فلسفه و هدف اولی دعا کردن، خود دعا کردن و زنده نگه داشتن حالت دعا است و اگر کسی توفیق دعا کردن پیدا کرد باید مطمئن باشد که مورد عنایت خدا قرار گرفته و در حقیقت خواستۀ اصلی او که مناجات، سخن گفتن و ارتباط با خدا بوده به دست آمده است اما دریافت خواستۀ مورد نظر، هدفِ در مرتبۀ دوم است که برای به اجابت رسیدن آن باید شرایطی را در نظر داشت و رعایت کرد؛ از جمله اینکه:

1. انسان از خدا چیزی را بخواهد که، حرام نباشد، یا به ضرر دیگران نباشد و یا ...
2. هم چنین دعایی که در روایات و آیات، سفارش فراوان به آن شده، دعا و درخواست در بارۀ حاجات و حوایج معنوی است. مانند درخواست توفیق برای اطاعت اوامر الاهی و ترک محرمات، و دعا برای جامعۀ اسلامی و مؤمنان و ... .
3. اگر چه آموزه های دینی به ما می گوید در امور کوچک و بزرگ دعا کنیم و در دعا اصرار و پی گیری داشته باشیم، ولی برای تشخیص صلاح و مصلحت در دعا باید، به این نکته توجه کرد که دعا نیز امری قانون مند است، لذا نباید با قوانین تشریعی و تکوینی پروردگار در تعارض باشد.
4. در حصول نتیجه هم نباید شتاب کرد، و باید استجابت را از جهت زمان به خدا واگذار نمود، تا آنچه مصلحت است عمل نماید.
5. از طرفی نیز اموری نظیر «ذکر صلوات در ابتدا و انتهای هر دعا، مراقبت از قلب در برابر وسوسه های شیطان، قطع امید از غیر خدا و تنها تکیه نمودن بر او» به استجابت دعا کمک می کنند.
انسانی که در همۀ امور ذاتاً فقیر و محتاج به وجود بی نیاز خدا است بدون تردید، دعا کردن در همه شرایط، در صورت اجابت و یا عدم اجابت آن به نفع انسان است؛ زیرا اگر دعا به زبان استعداد باشد، دست رد به سینۀ سائل نمى‏خورد و دعایش پذیرفته خواهد شد. از آن جهت که فیض خداوند کامل و فوق کمال است و اگر پذیرنده، استعداد پذیرش فیض را داشته باشد، فیض الهى از خزینه‏هایى که پایان ندارد و کمبودى در آنها ایجاد نمى‏شود، بر او افاضه خواهد شد.
چگونه می توان از درگاه چنین خدایی ناامید و مأیوس شد؟ خداوندی که نگاه لطف و رحمتش عالم گیر است، دعا و مناجات و توبه و بازگشت، را عمومیت بخشیده و همۀ انسان ها را به درگاه خویش فراخوانده است. چنانچه مى‏فرماید: «اى بندگان من که بر خود ستم و اسراف کرده‏اید از رحمت خدا نا امید نشوید».[4]
بعلاوه، صفت یأس و ناامیدی از رحمت خدا، از جمله بزرگترین گناه و کفران الهی محسوب شده و موجبات محرومیت و هلاکت ابدی انسان را فراهم می سازد. و باز مى‏فرماید: «کیست که ناامید از رحمت خدا شود، مگر گمراهان و اهل ضلالت».[5]
بلکه از بعضى آیات معلوم مى‏شود که: «مأیوس نمى‏شوند از رحمت خدا مگر کفار.»[6] پس هیچگاه نباید از توسل و دعا به درگاه الهی ناامید و مأیوس شد.

------------ --------- --------- --------- ------
[1] مؤمن، 60؛ "وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی‏ أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی‏ سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرین" پروردگار شما گفته است: «مرا بخوانید تا (دعاى) شما را بپذیرم! کسانى که از عبادت من تکبّر مى‏ورزند به زودى با ذلّت وارد دوزخ مى‏شوند!».‏
[2] برای آگاهی بیشتر، نک: مطهری، مرتضی، بیست گفتار، ص226-237.
[4] «یا عِبادىَ الَّذینَ اسْرَفُوا عَلى انْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ»، زمر: 53.
[5] «وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ الا الضَّالُّونَ»، حجر: 56.
[6] «لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ الا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ»، یوسف: 87.

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

 

در کتب آسمانی آمده، "خداوند سرچشمه عشق است."

اما اگر واقعاً خدا سرچشمه عشق است، چرا اینقدر رنج و بدبختی وجود دارد؟

چرا با عمل وحشیانه طبیعت اینهمه آدم در سال می میرند و چرا برای سیر کردن شکم صدها هزار انسان که از گرسنگی رنج می برند، غذای کافی وجود ندارد و چرا اینقدر ظلم و ستم بر مردم اعمال می شود؟ چرا اتفاقاتی مثل تراژدی که در شهر اوکلاهاما شاهد بودیم روی میدهد که دیوانه هایی به جان مردان، زنان و کودکان بی گناه بیفتند؟

در یکی از رمان های هیو والپول، یک مرد جوان می گوید، "میدانی وانسا، خدا نمی تواند وجود داشته باشد. باید به این مسئله ایمان پیدا کنی...از خودت بپرس، چطور می تواند خدا وجود داشته باشد و زندگی اینطور باشد؟ اگر خدایی بود باید از خودش دلگیر می شد."

یک نفر که موضوع سخنرانی این هفته ام را دیده بود می گفت، "اینم عجب سوالیه." و واقعاً هم همینطور است. چند شب پیش دوستم سوال کرد که موضوع سخنرانی این هفته ام چیست و وقتی به او گفتم که موضوع "چرا خدا اجازه می دهد رنج ببریم؟" است، گفت، "آره واقعاً چرا؟"

حتی وقتی نگاهی به این "چرا؟" می اندازم، صداهایی را می شنوم که در گوشم زنگ می زنند، "مال ما این نیستیم که متعجب باشید چرا، مال ما این است که فقط انجام دهید یا ........."

اولین مشکل در مواجهه با مشکل رنج کشیدن، نظریه قدیمی متداول بین خیلی از مسیحی هاست که اشتباه است بپرسیم، "چرا؟" نباید در مورد وجود انسان و مشکلات او از خدا گله کنیم.

اما پیشنهاد من برعکس این است. پرسیدن "چرا" نه تنها اشکالی ندارد بلکه اولین قدم به سمت آشتی با پروردگار درخلال درد و رنج است و کاملاً با سنت کتب آسمانی هماهنگ است:

حضرت موسی با قوم خود در بیابان به جانب خدا فریاد می زند، "خدایا چرا در حق این مردم بدی می کنی؟"
جدعون در زمان غم و ناراحتی می گوید، "اگر خدا با ماست، پس چرا این اتفاقات برای ما می افتد؟"
حضرت ایوب که نماد مواجهه با مشکلات و رنج هاست می گوید، "من زندگی خودم را دارم، آزادانه گله وشکایتم را ابراز می کنم و به تلخی روحم سخن می گویم. به خدا می گوید، آیا ستم دادن به من به نظرت درست است؟"

و اگر هنوز هم متقاعد نشده اید، سخنان خود حضرت عیسی را بشنوید: "خدای من، خدای من، چرا من را به خودم واگذاشته ای؟"

پس حالا که اینطور است، اجازه بدهید ما هم پیش برویم و بپرسیم، "چرا؟" "چرا خدا اجازه می دهد رنج ببریم؟"

پرسش "چرا" به چهار نوع مشکل و سختی نمود دارد که منجر به رنج و بدبختی می شود. اجازه بدهید نگاهی اجمالی به آنها بیندازیم:

1. بلایای طبیعی
گردبادی به یک شهر حمله ور می شود، سیل جامعه ای را نابود می کند، آتش قومی را در هم می کشد، و تصادفات که ھر سال جان تعداد بیشماری از مردم را می گیرد. مثلاً خدا نمی توانست وقتی یک هواپیما درحال سقوط کردن است، نیرو جاذبه را نگه دارد؟
ایده خیلی خوبی به نظر می رسد اما اگر نیروی جاذبه ناگهان قطع شود، همه جهان بر هم می ریزد.
شاید بتوان با مشکلات و سختی های ناشی از بلایای طبیعی کنار بیاییم اما درمورد این چطور:

2. بیماری ها
چرا خدا زندگی را طوری خلق کرده که بعضی از سلولهای بدن تخریب می شوند؟ آیا نمی توانست زندگی انسانها را طوری خلق کند که هیچوقت به بیماری و مریضی گرفتار نمی شدند؟
این هم در نظر اول ایده خوبی به نظر می رسد مخصوصاً وقتی صحبت از بیماری جوانها و کودکان باشد. اما وقتی زندگی واقعیت می شود همه انواع و اشکال زندگی نیز ممکن می شود، حتی سلولهای بیمار. خیلی از بیماریها متعلق به گذشته است و با پیشرفت علم پزشکی درمان آن پیدا شده است. به نظر می رسد که انسان باید همراه با خدا برای از بین بردن مشکلات و دشواری های انسان تلاش کند. بااینکه دردآور است اما گاهی اوقات فشار و چالش و درد زندگی است که باعث می شود بیشترین تلاش خود را به کار گیریم.
بیماری و مریضی با همه بدی که دارند اما بخشی از انسانیت و مرگ و میر انسان هستند. خداوند قصد نداشته است که در این جهان به انسان عمر جاودانه بدهد.

3. درد روحی و احساسی
چرا باید متحمل دردها و ناراحتی های روحی شدید بشویم؟ چه از دست دادن عزیزی باشد یا شاهد درد کشیدن یکی از عزیزان بودن، گاهی اوقات دردهای احساسی است که باعث می شود آن "چرا"ها به زبانمان بیاید.

خیلی خوب یادم می آید شبی را که با چشمهای گریان رو به آسمان نگاه می کردم و از خدا می پرسیدم، "چرا؟ چرا بایداینطوری شود؟" و خوب یادم می آید که همان موقع سوال دیگری به ذهنم آمد که "آیا برای فرار از این فقدان، دست از تجربه عشق می کشی؟"

 4. بدی های انسانی
یک آهنگ معروف بود که می گفت، "چطور آدما میتونن اینقدر بی احساس باشن، چطور میتونن اینقدر سنگدل باشن؟"

نامهایی مثل جان واینه و جفری داهمر بعنوان نمونه هایی از بدترین نوع شر در زمین در ذهن همه ما حک شده اند. تیم مک ویگ هم به آن لیست اضافه شده است.

خوب گوش کنید. من کاملاً متقاعد شده ام که در صورت شر انسانی است که می توان شیطان واقعی را دید.
 و هنوز هم... حتی در صورت شر انسانی مثل آنچه که شهر اوکلاهما دیدیم دقیقا آنچه سنت پاول نوشته را می بینیم: "همه چیز برای آنها که خداوند را دوست دارند، خوب پیش می رود." که می تواند تصویر آن مرد آتش نشانی را در شهر اوکلاهما فراموش کند که کودک یک ساله ای را از لاشه هواپیما بیرون می کشید. آن کودک به طرز تاسف برانگیزی جان سپرد. اما تصویر مرد آتش نشان و مادر آن کودک که شریک در غم از دست رفتن کودک همدیگر را در آغوش گرفته بودند به یاد ماندنی است. یعنی غریبه ها درمیان رنج و بدبختی با هم همدردی می کنند.

اینجا نکته مهمی است که درمواجهه با درد روحی و احساسی باید به یاد داشته باشید. وقتی آسیب روحی دیده ایم، به دنبال پاسخ های عقلانی و منطقی نیستیم. تصور کنید که به حادثه اوکلاهما نگاه می کردید و می پرسیدید، "خدایا چرا؟" و بعد یک فرمول علمی جادویی در آسمان با پاسخ ظاهر می شد... "به خاطر این است که x+y بر جذر y و...." آیا این راضیتان می کند؟ نه. راه حل اینجاست:

ما دنبال پاسخ برای مغزمان نیستیم بلکه به دنبال مرحمی برای زخممانیم.

وقتی آسیب روحی دیده ام، آسیب با مغزمان در ارتباط نبوده و روحمان را خدشه دار کرده است. بیشتر از اینکه به دنبال پاسخ چراهای خود باشیم، زجه می زنیم و از دردمان می گوییم. از این گذشته، آخرین باری که اتفاق فوق العاده ای برایتان افتاد و از خدا پرسیدید، "چرا من" کی بود؟

اجازه بدهید درسهایی برایتان عنوان کنم که شما را در دردها و ناراحتی ها به خدا نزدیکتر می کند.

1. پرسیدن "چرا" از خدا اشتباه نیست.
به آخرین قسمت انجیل نگاه کنید....حتی پیامبر خدا نیز در رنج و بدبختی از خدا می پرسد، "چرا؟" و احساس تنهایی می کند.

2. خدا برای تنبیه ما رنج و ناراحتی نمی فرستد.
انجیل متی مسیحی به ما نشان می دهد که روح او بر غم و اندوه غالب شده بود. "روح من تا حد مرگ انباشته از درد است." تابه حال آنرا حس کرده ای؟ مسیح هیچ کار اشتباهی انجام نداده بود. درواقع، او کسی است که در هماهنگی کامل در بهشت با خدای خود زندگی می کند. اگر کسی در دنیا باشد که به هیچ وجه شایسته تحقیر، طرد شدگی و درد نباشد، اوست. پس خدا برای تنبیهمان درد و ناراحتی نمی فرستد.

3. خدا در رنج و تنهایی ما را تنها نمی گذارد، او هم کنار ما رنج می کشد.
کمی به آن فکر کنید. وقتی زجه می زنید که "چرا؟" برای کسی زجه می زنید که می داند این چرا چرا کردن ها، احساس تنهایی و طردشدگی و احساس درد فیزیکی و احساسی یعنی چه. 

نه، خدا وقتی ما درد می کشیم غایب نیست و درست کنار ماست. یکی از دوستانم می گفت که در بدترین و دردآورترین تجربه زندگیش به سمت خدا زجه زده است که "وقتی پسرم مرد کجا بودی؟" بعد صدایی نرم و آرام را شنیده که می گوید، "من همانجا بودم که تو بودی وقتی پسرم مرد."

چرا درد و رنج و بدبختی زندگی ما را نابود می کند؟ چرا خدا اجازه همچنین چیزی را می دهد؟ هر پاسخ عقلانی به این سوال قاصر خواهد بود. فقط پذیرفتن اینکه خدا در همه دردها کنار ماست باعث می شود که از تاریکی بیرون بیاییم.

و آخر اینکه انجیل و کتاب آسمانی قران به ما یاد می دهد که خدا هر اشتباهی را درست می کند، هر قلب شکسته ای را ترمیم می کند و هر دل خالی که به سمت او آمده را پر می کند. "...خدا خودش با آنها خواهد بود. هر اشکی را از صورت ها می زداید. مرگ دیگر وجود نخواهد داشت. درد و زجه و ناراحتی دیگر وجود نخواهد داشت."
آنکه گفت، "به خاطر همه آن چیزهایی که دیده ام، برای چیزهایی که ندیده ام به خدا اعتماد میکنم" حقیقتاً راست گفته است.

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

 ...چه لذتى دارد  حجاب!

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم،

دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را مى‏زند.

نمى‏دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم:

 آقا! اینا قیمتش چنده؟

و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛

دوباره مى‏پرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بیند.

 باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مى‏آیم.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند.

نمى‏دانید؛

 

نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى‏زنید؛ در حالى كه دغدغه این را

ندارید كه شاید گوشه‏اى از زیبایى‏هاتان، پاك شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیك‏ترین

 

 

 محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را كنترل كنید؛زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز

 گردانید و خود را جبران كنید.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید و صد قافله دل كثیف، همره شما نیست.

 نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.

نمى‏دانید؛

 واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.

نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى كه مى‏توانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را.

 نمى‏دانید؛

واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.

نمى‏دانید؛

! واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد این حجاب

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

خسته ام، مي فهميد؟


خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن

خسته از حس غريبان? اين تنهايي

بخدا خسته ام از اينهمه تکرار سکوت

بخدا خسته ام از اينهمه لبخند دروغ

هم? عمر دروغ

گفته ام من به شما

گفته ام

عاشق پروانه شدم؟

واله و مست شدم از ضربان دل گل؟

شمع را مي فهمم؟

کذب محض است

دروغ است

دروغ

من چه ميدانم از

حس پروانه شدن؟

من چه ميدانم گل

عشق را ميفهمد

يا فقط دلبريش را بلد است؟

من چه ميدانم شمع

واپسين لحظ? مرگ

حسرت زندگيش پروانست

يا هراسان شده از فاجع? نيست شدن؟

به خدا من همه را لاف زدم

بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم

باختم من هم? عمر دلم را

به سراب

باختم من هم? عمر دلم را

به هراس تر يک بوسه

به لبهاي خزان

بخدا لاف زدم

من نمي دانم عشق

رنگ سرخ است ؟

آبيست؟

يا که مهتاب هر شب

واقعاً مهتابيست؟

عشق را در طرف کودکيم

خواب ديدم يک بار

خواستم صادق و عاشق باشم

خواستم مست شقايق باشم

خواستم غرق شوم

در شط مهر و وفا

اما حيف

حس من کوچک بود

يا که شايد مغلوب

پيش زيبايي ها

بخدا خسته شدم

مي شود قلب مرا عفو کنيد؟

و رهايم بکنيد

تا تراويدن از پنجره را درک کنم؟

تا دلم باز شود؟

خسته ام ، درک کنيد

ميروم زندگيم را بکنم

ميروم مثل شما

پي احساس غريبم تا باز

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

امروز وقتی از Lıstıng فارغ شدم با دستام تصمیم گرفتیم یه کلاس خالی پیدا کنیم و

مشکلات intarction2 رو باکمک هم دیگه حل کنیم بالاخره یه کلاس خالی پیدا شدو من

جزوه رو دراوردم سوال دوستم رو رفع کنم گرمه توضیح دادن part23  بودم که یهو گوشیم زنگ خورد

شماره برام ناشناخته بود جواب که دادم دیدم همکار دایی ام ازم خواست تو سمینار که از طرف شهرداری

قرار بود برگزار بشم کا رمترجمی رو برعهده بگیرم بعد توضیح داد که قراره ۲۰۰ نفر مهمان از انگلستان

آلمان و ترکیه شرکت خواهند کرد .گفت پدرت گفت که تو میتونی چون علاوه بر انگلیسی - ترکی -

استانبولی هم بلدی بعد گفت که آماده شم .. با خودم گفتم خودشه دومین روز تغییر روش

زندگیم ام اثر کرد(بازم یاشاسین).. الان فقط و فقط میخوام برا اونروز آماده بشم تا کسی رو شرمنده

نکنم.. دعام کنید

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

امروز صبح که از خواب بیدار شدم یه حس دیگه ای داشتم انگار دگرگون شده بودم

خوشحال و پر جنب و جوش ..... دیدم به زندگی یه جور دیگه ای شده .. خداروشکر که هنوز دارم

نفس میکشم.دوس دارم به خودم بیشتر برسم  از امروز پیاده رویام رو شروع می کنم

هر روز چند دقیقه بیشتر می کنم .. ورزش امو از سر می گیرم.... وقت ها رو تفکیک می کنم

درس -کار - تفریح(از این به بعد بیشتر وقتمو با دوستام می گذرونم)یاشاسین

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

امروز یک کامنتی دریافت کردم برام جالب بود : شما از اون آدم های مذهبی اشراف زده هستید که در

ظاهر برای آقا اشک می ریزیدو نمی دانید فقیران .چه میشکند

یه لحظه خیلی ناراحت شدم خدای من .. من چی نوشتم که کسی این فکر رو در مورد من بکنه

چرا باید متهم به چیزی میشدم که این همه باعث ناراحتیم میشد

 

دوست عزیز میدونم که بهم سر میزنی و وبلاگم رو میخوونی - نمی دونم از نوشته هام چه برداشتی

کردی ولی من از روی باور هام می نویسم نه از روی شهرت و ......

۴ سال قبل اتفاقاتی تو زندگی من رخ داد که چشم ام رو وسیع تر کرد و یادم انداخت که من کجام

چه کسی هستم ؟ چرا نفس میکشم؟ چرا اسم ام رو آدم گذاشتن..........

مثل شما من هم طعم تلخ گرسنگی رو زیر چراغ های خاموش اتاقی که شبیه گورستان بود

چشیده ام تصویری که از ۹ سالگی تو ذهن دارم و اشک های تکراری مادرم که سر سجاده با خدا

خلوت می کرد .. گذشته ی تلخ توام با تجربه

- من خودم رو آدم مذهبی نمی دونم چون اینقدرا هم لایقت ندارم من خودم رو مدیون می دونم

وقتی شعر حماسی ام رو به دبیر خانه همایش به سمت تهران فرستادم که فقط و فقط حرف هائی

 از منبع دلم برداشته بودم در واقع باور درونی ام رو رو کاغذ اوردم نیت کردم نیت کردم

که اگه من مقام بیارم از لحاظ مادی که ارائه میشد حتی ذره ای برای خودم در اختیار نگیرم

چقدر بی رحمانه قضاوت کردید من فقط ۱۹ سال دارم چگونه میتونم از روی ظاهر برای آقا اشک بریزم

خیلی راحت میتونم مثل خیلی از همسن و سال هایم به فشن بودن و دیگر چیزها اهمیت بدم و اصلا

یادم بره که خدائی هست و غایب همیشه حاضری

                                                                                                     

                                                                                                          

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

امشب شب دلتنگی... شب جمعه ...بازم یه بی قرار گناهکار دلواپس و آشفته اس.... امشب بازم دلم

هوای سجاده امو کرده ...دلم برا گلای یاس تو سجاده داره پر پر میزنه.. دلم برا تاریکیه اتاقم تنگه... برا

اشکای که بی دلیل می ریختن.. برا تو آقا امشب اینجا دلم تنگه..شبای جمعه شبای بی قراری...

نمی دونم کی تموم میشه... کی به من رو سیاه فرصت خندیدن خواهی داد........

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

دیروز از بارون نوشتم و دلتنگیام ...امروز میخوام متفاوت تر حرف بزنم .. شایدم به قول بعضیا میخوام

بیشتر از سنم حرف بزنم .... بارها همه امون از این دنیای وانفسا صحبت کردیم ..چه شکوه هائی

که نکردیم .. ولی یکی نیست به خود ماها بگه آخه شمام تو این دنیا دارین نفس میکشین.. من و تو

میشیم ما.. من و تو چزئی از این کره ی خاکی هستیم .. بله قبول دارم .. خواسته های آدمی متفاوت

و تمومی نداره .. آدم حریص به چیزای که داره هیچ وقت قانع نمیشه و دوست داره بیشتر و بیشتر به

جمع آذوقه هاش اضافه بشه  .. ولی این وسط تو این چرخ روزگار حق خیلیا ضایع میشه ... درسته هر

کسی تقاص کاراش رو هم تو این دنیا و هم اون دنیا میده .. ما آدما از ادعا داریم از دروغ متنفریم

ولی کسی پیدا میشه که دروغ نگه؟ کسی حرفی رو که میزنه پاش هست یا جا میزنه؟؟؟؟

هزار تا سوال تو ذهنم قرار گرفته .. و من تشنه دنبال چاه آبی میگردم که با تعریف انسانیت سیرابم

کنه

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

بعد از سلام

 

با کمی تاخیر سال نو مبارک .. این چند روز مسافرت بودم تقریبا یه ایران گردی مفید و منحصر به فرد

امسال سال گاوه امیدوارم حداقل مثل سال موش برا خیلیا که شاکی بودن نباشه

امسال من تحویل سال نو رو متفاوت تر اجرا برگزار کردم هر سال تو خشکی و خوونه

امسال وسط دریا (خلیج همیشه فارس) با  قایقای اجاره که از قبل ترتیب همه چیز داده شده

بود مادرم میگفت امسال رو آبیم و آب برکت .. منم اعتقادم اینه.. ۱۲ روز از خونه دور بودم.. و با فرهنگ

خیلی جاها که قبلا فقط خوونده بودم و یا شنیده بودم از نزدیک آشنا شدم..امسال کربلای ایران ام

زیارت کردم شلمچه - طلائیه و ................ امسال میخوام خیلی کارا انجام بدم البته با توکل به خدا

اولش اینکه دارم رمان می نویسم برنامه ریزی کردم هر شب ۶ صفحه بنویسم  امیدوارم روزی بشه

که آثار منم چاپ  بشه.. البته خواستن توانستنه و من محکم سر حرف ام هستم و از ته دلم میخوام

به هدفم برسم.. اگه عمری داشته باشیم و ........ و از همه مهم تر از خدا سلامتی برای همه ی شما

عزیزان خواهانم ..موفق باشید

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

خدایا، مرا ببخش! به خاطر همه لحظه‏هایی که به یاد تو نبوده‏ام!

به خاطر همه سجده‏هایی که زود سر از مهر برداشتم .

به خاطر همه درهایی که کوبیده‏ام و خانه تو نبوده‏اند .

به خاطر همه حاجاتی که از غیر تو خواسته‏ام .

به خاطر همه وعده‏هایی که تو دادی و من باور نکردم .

به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم .

به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم .

به خاطر همه نعمتهایت که شکر نکرده‏ام .

به خاطر همه مهربانی‏هایت که با گناه پاسخ داده‏ام .

به خاطر همه چشم‏پوشی‏هایت که سوء استفاده کرده و گستاخ‏تر شده‏ام .

به خاطر همه آنچه در راه من خرج کرده‏ای و من هیچ در راه تو خرج نکرده‏ام .

به خاطر ...

مرا ببخش! نه به خاطر آنکه من لیاقت‏بخشیده شدن دارم;

به خاطر اینکه تو شایسته بخشیدنی!

نه به خاطر آنکه گناهان من بخشودنی هستند;

به خاطر اینکه تو اهل عفو و مغفرتی و گذشت کار توست

نه به خاطر اینکه من خوب شده‏ام;

به خاطر اینکه تو خوبی!

نه به خاطر آنکه مرا خوشحال کنی

به خاطر اینکه پیامبرت و اولیاء تو، خوشحال شوند!

مرا ببخش، نه به خاطر من!

به خاطر «آن که‏» گناهان من اول او را اذیت می‏کند!

به خاطر «آن که‏» گناهان من، غربت و آوارگی و غیبت او را تمدید می‏کند!

به خاطر «آن که‏» هر هفته پرونده اعمال مرا به دست او می‏دهند!

به خاطر «آن که‏» این بار نمی‏داند با چه رویی پیش تو شفاعت مرا کند!

به خاطر «آن که‏» قرار است‏بر زمین آقایی و سروری کند و گناهان من مانع این کار شده‏اند!

به خاطر «آن که‏» دوستش داری و او تو را دوست دارد!

به خاطر «آن که‏» ناراحتی او ناراحتی توست و خوشحالی او خوشحالی تو!

به خاطر امام زمان مرا ببخش

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

اگر می‏دانستم که در کدامین جمعه معطر در هوای بارانی چشم‏های منتظر قدم می‏زنی؟

اگر می‏دانستم کی به لاله‏های اسیر مرداب سر می‏زنی؟

اگر می‏دانستم ...

تمام روزها را جز آن جمعه از تقویم زندگیم جدا می‏کردم .

باور کن نمی‏دانم کدام جمعه خواهی آمد وگرنه برای رسیدن به آن جمعه عقربه‏های ساعت را مجبور

می‏کردم که تندتر حرکت کنند تا من حتی برای یک ثانیه هم که شده چشمان نورانیت را تماشا کنم .

سال‏هاست که هر صبح جمعه پنجره‏ها را به امید دیدارت می‏گشایم .

سال‏هاست که در باغچه گل انتظار کاشته‏ام .

مادرم می‏گوید باید دعا کنم . اما چقدر! این همه سال کافی نیست؟!

باور کن گاهی از خودم گریه‏ام می‏گیرد . آرزو می‏کنم جای کبوترها باشم پرواز کنم به سوی مزار غریب

 فاطمه (س) و التماس کنم تا از خدا بخواهد تو زودتر بیایی . باور کن گاهی نمی‏دانم کجا به انتظارت

بمانم وقتی خیلی دلتنگ می‏شوم می‏روم شاهچراغ می‏ایستم . دستم را در میان ضریحش گره می‏کنم

 و می‏گویم: دیگر خسته شدم، خسته شدم از بس در هر لغتنامه انتظار را معنی کرده‏اند، تو کی می‏آیی

 و انتظار را از لغتنامه‏ها پاک می‏کنی؟

چرا نمی‏آیی مگر چقدر فرصت دارم که زندگی کنم؟ مگر چقدر فرصت دارم در انتظارت بمانم؟ دست‏هایم

خسته است می‏ترسم ... می‏ترسم وقتی بیایی که من آنقدر به پوچی رسیده باشم که به ندای

رهایی‏ات لبیک نگویم . می‏ترسم وقتی بیایی که آمدنت را حس نکنم و اینگونه باورت نداشته باشم .

نه! من دلم می‏خواهد تو وقتی بیایی که هنوز چشم‏هایم عاشقانه پنجره را می‏پاید .

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟

                                         دلتنگم دلتنگ

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

بسم رب الحسین

السلام علیك یا اباعبدالله

خدا یا تشنه‌ام کن.
نه تشنه آب، که چو سیراب شدم از یادش می‌برم.
تشنه‌ام کن، تشنه شناختن و فهمیدن.
تشنه شناختن و فهمیدن عاشورا و کربلا.
کربلایی که مردان مردی ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام  زمانشان را شنیدند و آن را لبیک گفتند و گرچه کم بودند، در آن سرزمین پر بلا عاشورا ساختند و جاودانه شدند.
عاشورایی که پس از آن سالها، هنوز شور است و عشق و شعور ...
و شراره‌هایی که تا "یوم الورود"  سرد نخواهد شد.
خدایا بفهمان به من ندای "هل من ناصر" ولی زمانم را تا شرمنده عاشورا و عاشورائیان نباشم.
خدایا زبانم را به لبیک گفتن ندای مردان عاشورا بچرخان تا در روز جزا، زبانم در کام نماند.
خدایا کربلا و عاشورایم را نشانم ده که برای هرکسی عاشورا و کربلایست و اگر نشناسم کربلا و عاشورای زمان خویش را، یا از اهل کوفه‌ام و در مقابل مردان عاشورا و یا از غافلان پشیمان بعد از عاشورا که پشیمانیشان ذره‌ای ارزش نداشت!
خدایا دلم را، فکرم را، عملم را، نگاهم را، راهم را، آینده‌ام را و مرگم را عاشورایی کن، که نیست راه نجاتی جز آن.

آمین یا رب العالمین

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

پاهایت را هر كجای زمین كه بگذری آن را به خاطر خواهد سپرد

جاهایی قدم بگذار كه وقتی فیلم تكرار گام هایت را گذاشتند

از مكان های رفته پشیمان نشوی.

دســـــت هایت هر كاری كنند هـــــــرچه لمس كرده باشی

در حافظه ی سر انگشتانت باقی خواهد ماند. خوشا به حال

دست هایی كه حرمت نگه می دارند ؛ می آفرینند وسجده

می كنند. همیشه فكر می كنی تو با چشما هایت می بینی

در حالی كه آنچه را دیده ای از چشم هایت عكس یادگاری

خواهد گرفت . روزی به تو یاد آور خواهد شد كه كجا را دیده ای

به شعور سلول های بدنت و به شعور طبیعت ایمان بیاور و

حواست به حرف زدنت باشد . گلـــــــی كه آن روز فــــكر كردی

نمی شنود ؛ تمام حرف هایت را به خاطر سپرد تا روزی كه بگوید

كه آنجا تنها نبوده ای .

من از ضبط همیشگی تو حرف می زنم از اثری كه بر هر چیزی

می گذاری .آثاری كه هرگز از بین نمی روند.

تا با هر حركت و هر فكر در این دنیا گوشه ای از شكل خود را

برای آن دنیا نقاشی می كنیم . كاش این تصویر زیبا باشد

طوری كه وقتی برای آخرین بار چشممان را می بندیم دل زمین

برایمان تنگ شود آن طور كه خاك كربلا هنوز به خون حسین (ع)

می بالد و دلتنگ اوست .

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

محفل آریائی تان طلائی ! دلهایتان دریائی!شادیهایتان یلدائی!

شب اول فصل زمستون، بلندترین شب سال، شب اصیل ایرانی!

شب برف، شب سرما، شب شلوغی، شب مهمونی و شب نشینی، شب خرید، شب دور هم جمع شدن فامیل، شب پدربزرگها و مادربزرگها، شب انار، شب هندونه، شب آجیل و شکلات و شیرینی، شب فال و دیوان حافظ، شب خاطره، شب...

فراموش نکنیم همین شبی که واسه خیلی از ماها اینهمه معنی داره و تقریباً یکی از شبهای شادمونه، واسه خیلی ها هیچ تفاوتی با شبهای دیگه که نداره هیچ، تازه ممکنه واسشون بدتر و تلخ تر از شبهای دیگه هم باشه!!!

شبی که ما فقط می خوریم(می بلعیم!؟)و می ریزیم و می پاشیم و از هر دری میگیم و می خندیم، خیلی ها غصه های فراوونی تو دلاشون انبار شده!

 

                                                         

 

                 

یاد مریضها و مریض دارها هم بکنیم

یاد ایتام و نیازمندان

یاد اونایی که یه همچی شبی(و حتی شبهای دیگه هم)رنگ هندونه و انار و آجیل و شکلات و ... رو نمی بینن!

یاد گرفتارها، یاد مقروضین و اونایی که دینی به گردنشونه، یاد اسیران و زندانیان بی گناه

یاد اونایی که هیچکس رو ندارن بهشون سر بزنه(و نه فقط امشب تنهان که همه ی شبهاشون، پره از تنهایی و بی کسی!)

یاد اونایی که گرفتار مصیبت و عزا هستند

یاد اونایی که به هر دلیل از خانواده هاشون دورن

یاد خیلی از اونایی که امشب و دیگر شبها رو تو خانه های سالمندان می گذرونن!

یاد اونایی که پارسال شب یلدا بین ما بودند و امسال دیگه نیستند!(و حالا اسیر خاک شدند)

یاد اونایی که دیروز و دیروزها مثل ما(و حتی بهتر و بالاتر از ما)واسه خودشون کسی بودن و امروز چرخ روزگار، زمین گیرشون کرده و تنها!

یاد...

بیاید واسه همه ی این آدمها(و اونایی که تو ذهن شما میآد و من ننوشتم)دعا کنیم که گرفتاریها و مصائبشون حل بشه!

بیاید خدا رو شکر کنیم که نعمت سلامتی و شادی کنار هم بودن رو بهمون داده!

دعا کنیم واسه شفای مریضها

دعا کنیم واسه سلامتی جسم، شادی دل و خنده واقعی خودمون و عزیزانمون

واسه همه ی اونایی که جایی تو دلمون دارن و حقی بر گردنمون                 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقودالاثر، بابای زخمی

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیرودار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش

شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است

ای دست هایت آرزوی دست هایم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

عید قُربان (در عربی: عيد الأضحی) یکی از روزهای فرخنده در تقویم اسلامی است.

روز دهم ماه قمری ذی الحجه، مصادف با عید قربان از گرامیترین عیدهای مسلمانان است که به یاد ابراهیم و فرزندش اسماعیل، توسط بسیاری از مسلمانان جشن گرفته می‌شود.

عید قربان که از جمله تعطیلات رسمی مسلمانان است، از یک تا چهار روز جشن گرفته می‌شود و در طی آن مردم با پوشیدن بهترین پوشاک خود، پس از انجام عبادات، به دید و بازدید و جشن و سرور می‌پردازند.

البته برگزار کردن مراسم قربانی در این عید بر همه واجب نیست و تنها بر زائران کعبه در مراسم حج واجب است، اما بسیاری از مسلمانان در سراسر جهان در این روز، گوسفند، گاو یا شتری را قربانی کرده و گوشت آنرا بین همسایگان و مستمندان تقسیم می‌کنند.

حاجیان در این روز پس از به پایان رساندن مناسک حج، حیوانی را ذبح می‏کنند و پس از قربانی آنچه بر

آنان در حال احرام، حرام شده‏ بود - مانند نگاه کردن در آینه، گرفتن ناخن و شانه زدن مو -، حلال می‏گردد و با توجه به اینکه حج، یکی از عبادتهای بسیار مهم در اسلام است، توانایی به انجام رساندن آن نیز برای هر مسلمانی بسیار شادی آور است، در نتیجه، روزی که پس از انجام وظایف‏ سنگین حج، به عنوان جایزه الهی و اتمام احرام پیش می‏آید را عید میدانند.

همچنین در روایت‏های مکرری نقل شده که در روز عید قربان، قربانی کنید تا گرسنگان و بیچارگان نیز به خوراک برسند.

ریشه عید قربان

عيد قربان ريشه در دوران قبل از تاريخ بشر دارد. انسان اوليه که از فهم طبيعت عاجز است، برای به دست اوردن ترحم خدايان دست به قربانی کردن حيوانات و انسان ها ميزند. اين رسم نزد همه ملل و اديان به اسامی مختلف موجود بوده است. اين سنت طولانی بشری در اسلام نيز پذيرفته شده است.

در روایات مختلف دینی آمده است که ابراهیم در سن بالا دارای فرزندی شد که او را اسماعیل نام نهاد و برایش بسیار عزیز و گرامی بود. اما مدتها بعد، هنگامی که اسماعیل به سنین نوجوانی رسیده بود، فرمان الهی چندین بار در خواب به ابراهیم نازل شد و بدون ذکر هیچ دلیلی به او دستور داده شد تا اسماعیل را قربانی کند.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |

بابا جان سلام

 سلامی چندین باره.

 

نمیدانم این چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است.

و مینویسم برای چندمین بار و میدانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه.

مینویسم برای تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند.

مى‏شناسمت به خوبی، تو شاید براى آنها كه جهت ثواب به مزار شهداء مى‏آیند گمنام باشى، چرا كه نامت را برسنگ مزارت ننوشته‏اند، سنگ مزاری که در اثر توجه خاص مسئولین بنیاد شهید و ... چندین تکه شده، سنگ قبرت از مرمر سفید نیست، قاب عكس ندارى، هیچ شمعی بر مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت  هم مدتهاست كه با آبى شستشو نگردیده، ولى من تو را خوب مى‏شناسم ‏خیلى خوب، تو براى من گمنام نیستى، نامت بسیجى است، شهرتت دریا دل و پدرت خمینى ...

 دیده بودمت. بارها و بارها

آنگاه كه بعد از مناجات شبانه و نماز صبحت با گروهانتان مى‏دویدى، اسلحه بر دوشت سنگینى مى‏كرد اما لبخندت از چهره مظلومت بیرون نمى‏رفت، در آن هنگام كه در گوشه ای از چادر، آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآنت را از جیب پیراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏كردى. حركات لبت را مى‏دیدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بى‏امانت كرده بود.

نیمه شبها بیدار میشدی، فانوس آویخته از میله چادر را بر مى‏داشتى و بیرون مى‏زدى، پوتین‏هایت را كه همیشه در جاى مخصوص قرارشان مى‏دادى بى‏سروصدا مى‏پوشیدى و من دیگر تو را نمى‏دیدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسینیه مى‏آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مى‏دادم برویم مى‏خندیدى بگونه‏اى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبیبت خلوت كرده و در دامنش مى‏گریستى.

 

آنگاه كه جمعه‏ها با رفقایت به مرخصى شهرى مى‏رفتى وسایل حمامت را در چفیه سفیدت پیچیده بودى در كنار جاده خاكى كرخه منتظر تویوتا.

 

آنگاه كه كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسیدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در میان بچه‏ها نبودى، در دل شیارى تنها در خودت سیر مى‏كردى، تو بودى و صفحه‏اى كاغذ و یك خودكار، تو و صفحه‏اى كاغذ و یك خودكار و ... خدا، او مى‏گفت و تو مى‏نوشتى، وصیتنامه.

 

و آنگاه كه در نیمه شب شلمچه یا سحرگاه فاو و یا صلوة ظهر مهران خمپاره‏اى در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانه‏هاى شعله‏وار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمین افتادى و شدى شهید گمنام. پس تو گمنام نیستى، تو گمنام ندیده‏اى بیا تا نشانت دهم .

موجوداتى در این دنیا هستند كه همه نامشان در نانشان پیچیده كه اگر نانشان را ببرى دیگر كسى آنها را نمى‏شناسد. مردانگى و شرف، دیانت و ایثار و غیرت، حسین(ع) و زینب(س)، امام و شهادت در دایره محدود ایده‏آلهاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اینست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقیمت شرف خود، و نوشابه‏اى و بعد زیر باد خنك كولرهای گازی چُرتى و همین؛ زندگى براى آنها همین است، بخدا قسم همین است، به همین پوچى‏

آرى تو گمنام نیستى

همه دریاها و اقیانوسهاى زلال ترا مى‏شناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مى‏شناسند ، همه بغضهاى تركیده از داغ، همه فریادهاى درهم پیچیده حلقومها.

 

و مادرت نیز، هر شب جمعه كه به بهشت زهرا(س) مى‏آید یكراست قصد كوى شهیدان گمنام مى‏كند بر سر هر قبرى كه نام و نشانى ندارد مى‏نشیند و فاتحه‏اى مى‏خواند اما اگر دقت كرده باشى به اینجا كه مى‏رسد بى‏اختیار اشك از چشمانش جارى مى‏شود. آرى او اینجا احساس دیگرى دارد بوى خون شیربچه‏اش را اینجا بخوبى استشمام مى‏كند، اما خوش به حالت كه از میان این همه، نام گمنامى را انتخاب كرده‏اى

نوشته شده در ساعت توسط دخترباران| |


Design By : Night Skin